در پست پیشین مروری کوتاه بر چشمپزشکی در تمدن بابل و نیز مصر داشتیم. همانطور که گفته شد در هیچ کجا از شرق باستان، علم پزشکی آزاد از خرافات و باورهای ماوراءالطبیعه نبود. همه مشاهدات پزشکان از بیماری و بیماران نیز رنگی از این اعتقاد عمیق داشت که ریشه همه بیماریها، شیاطین و ارواح خبیثه هستند. البته در گوشه و کنار بارقههایی از روشهای جراحیهای نوین دیده میشد.
من جمله در پزشکی هندوها، در نوشتههای سوکروتا (Sucruta)، نشانههایی از انجام اولین درمان جراحی آب مروارید به صورت غیرسرپایی دیده میشود. در نوشتههای عبری، اشارات مهمی به یک زن شده که به جای یکی از چشمهایش (که از دست داده بوده است) یک چشم از طلا کار گذاشته شده تا ظاهری زیباتر داشته باشد. به نظر میرسد این اولین چشم، مصنوعی طلا در تاریخ باشد. چنانکه تا قرنها بعد نیز (قرن 16 میلادی) دیگر چنین پروتزی ساخته نشد.
پزشکی در ابتدای دوران تمدن یونانی نیز در واقع تفاوت چندانی با آنچه که در شرق باستان رایج بود، نداشت؛ همان نیرنگهای راهبان، همان عبادتها و قربانیها برای خدایان و همان درمانهای ماوراءالطبیعه، در واقع تنها پس از ظهور فرقه پیروان آسکلپیدا (Asclepaida) بود که پزشکی واقعی یونانی راه خود را آغاز کرد. این فرقه کسانی بودند که خود را نماینده و پیرو آسکولاپیوس (خدای سلامتی و پزشکی) میدانستند.
مجسمه آسکولاپیوس. وی در اعتقادات یونانیان پسر آپولو و خدای سلامتی و پزشکی بوده است. طبق افسانه¬ها وی جراحی و داروشناسی را از سیرون (موجود افسانه¬ای که نیمی اسب و نیمی انسان بوده است). آموخته بود. او پس از زنده کردن یک مرده، به دلیل دخالت در امور طبیعی به خشم زئوس (خدای خدایان) گرفتار آمده و توسط یک صاعقه کشته شد.
یکی از معروفترین افراد این فرقه بقراط دوم معروف به بقراط کبیر (یا همان بقراط) بود. او که متولد یکی از جزایر واقع در جنوب غربی ترکیه بود سرانجام توانست پزشکی را از بند اعتقادات ماوراءالطبیعه برهاند.
کتاب پزشکی آبنوس آمیدا. پزشک رومی گرچه وی شخصاً چیزی به علم پزشکی زمان خود نیفزوده است اما کار وی از نظر جمع¬آوری کامل علم پزشکی گذشتگانش، ارزشمند است.
روش او روش پزشکی نوین بود؛ یعنی مطالعه بیماریها به عنوان یک پدیده طبیعی قابل مشاهده و غیرانتزاعی. ماندگارترین موفقیت این فرقه، انتخاب نام physician برای پزشکان بود این واژه از کلمه fusiz به معنای Natura (طبیعت) گرفته شده است. بدین ترتیب هویت پزشکان از این پس هویت یک طبیعیدان بود و نه یک راهب روحانی.
بقراط پزشک مشهور یونانی که به عنوان پدر علم پزشکی شناخته میشود. سوگندنامه او هنوز هم در بسیاری از کشورها، اساس سوگندنامهای است که پزشکان در شروع طبابت خود آن را قرائت میکنند.
چشم پزشکی از آن جهت به سقراط و تربیتشدگان مکتب او مدیون است که به کمک آنها، عناصر ماوراءالطبیعه از این علم حذف شدند و در واقع هیچ پیشرفت قابل تعریفی در زمینه فهم بیماریهای چشمی در این دوره صورت نگرفت. دانش مربوط به ساختمان و عملکرد چشم نسبت به آنچه که در تمدن مصر باستان شناخته شده بود، عملاً پیشرفتی نداشت. با این حال افتخار کشف عصب بینایی مربوط به یکی از اجداد بقراط به نام آلکماتون است.
شناخت یونانیان از بیماریهای چشم نیز محدود به دانشی بود که آنان از آناتومی سطحی چشم میتوانستند ببینید و استنتاج کنند ضمن آنکه باید دانست آنان تقریباً هیچ چیز از فیززیولوژی چشم نمیدانستند. در واقع چشمپزشکی بقراط نه به خاطر دستاوردهایش بلکه به دلیل تأثیری که بر پیشرفتهای بعدی در چشمپزشکی گذاشت، برجسته و قابل توجه است. یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که شیوه درمانی آنان برای برخی از انواع کونژنکتیویت به روش تراشیدن، هنوز هم پایه روشهای درمانی نوین برای تراخم است. خطاهای آنان در درمان بیماریها، مشابه خطاهای پزشکی نوین است
در حالتی که یک درمان غلط بر اساس یک پاتولوژی غلط، توصیه میشود. این نوع خطاها متفاوت از خطاهای درمانی کسانی بود که برای درمان به قدرت خطاهای متفاوت از خدایان متوسل میشوند و یا سعی میکنند شیاطین را از قالب بیماری، خارج کنند. دوره پزشکی یونانی، بسیار طولانیتر از دوره پزشکی نوین، بوده است. از ظهور بقراط تا پایان دوره عظمت رم، بیشتر از 800 سال طول کشید. طی این دوره پزشکی و من جمله چشمپزشکی در حال پیشرفت دائم بود. پزشکی یونانی بزودی از محل زادگاهش ناپدید شد اما در جاهای دیگر به سرعت به رشد و شکوفایی خود ادامه دارد.
این پیشرفتها نخست در اسکندریه و سپس در رم ادامه یافت. از آنجا که همه نوشتههای مدرسه اسکندریه از میان رفته است. دستاوردهای بزرگ این دوره (دوره اسکندر و جانشینان او) را تنها با مقایسه دانش پزشکی در پایان تمدن خالص یونانی با آغاز تمدن روم، میتواند حدس زد، مطالعه آناتومی چشم، در اسکندریه آغاز شد و قدیمیترین نوشتههای رومی مربوط به تشریح چشم (از روفوس) در واقع مطالبی است که کشفیات صورت گرفته در مدرسه اسکندریه، اضافه شده است. پس از افول اسکندریه، روح دانش یونانی در رم ادامه یافت. پزشکی روم چنان یونانی بود که پزشکان رومی برای خود و داروهایشان نامهای یونانی میگذاشتند. از نوشتههای این دوران، تنها نوشتههای سلسوس، بلینی و گالن باقی مانده است. در این نوشتهها نام افراد و کتابهایی به چشم میخورد که خود اصل اثر آنها، از بین رفته است. ظاهراً گالن کتابی خاص درباره چشم پزشکی هم داشته که اکنون موجود نیست.
پس از گالن آتیوس آمیدا و بال آژینا ظهور کردند که کارها و نوشتههای آنان مجموعه کامل از چگونگی طبابت و جراحی را تا پایان دوره امپراطوری بیزانس در اختیار ما گذاشته است در کتاب سلسوس نیز توصیف کاملی از نحوه بستری و آمادهسازی بیمار برای درمان آب مروارید و چگونگی جراحی آنکیلوبلفارون، داکریوسیستیت و نیز جراحی پلاستیک برای تریکیازیس، لاگوفتالموس و اکتروپیون، وجود دارد. گالن نیز اولین کسی است که در این دوره به هیپوپیون اشاره کرده است.
از سهم گالن در پیشرفت چشم پزشکی، کافی است بدانیم که تا آغاز قرن 17، توصیف او از ساختمان تشریحی چشم، کاملترین توصیف بود و کسی نتوانست چیزی به آن اضافه کند. البته نظریه او در مورد دیدن، یک اشتباه فاحش بود. دانشمندان سبک پزشکی یونانی بعد از او نکات و تفصیلات چندی به شیوه طبابت او در چشمپزشکی افزودند اما نظریه او همچنان بیتغییر ماند. چراغی که بقراط روشن کرد و در اسکندریه و روم فروزانتر شد. پس از آن به آهستگی در جهانی که به تدریج در تاریکی دوره قرون وسطای اروپا فرو میررفت فروغش را از دست داد.
تجلی بیماریهای چشم در آینه هنر
نیمتنههای سنگی بسیاری از هومر، شاعر مشهور و نابینای یونانی، باقیمانده است. با این حال در قدیمیترین مجسمه صورت که در سال 450 قبل از میلاد در یونان ساخته شده است، سعی نشده نابینایی شاعر صریحاً نشان داده شود. بلکه تنها چشمهای بسته شاعر تصویر شده که آن هم بیشتر شبیه حالت تفکر عمیق است تا نابینایی، تا قرن دوم پیش از میلاد نیز هیچ نقاش و مجسمهسازی نابینایی هومر را به تصویر نکشید. یکی از قدیمیترین مجسمههایی که از این موضوع در آن گنجانده شد و بعدها نسخههای زیادی از آن تهیه شد به عنوان “زیباترین تجسم نبوغ شاعر” شناخته میشود. در این نیمتنه بیشکل بودن کرههای چشم و سنگینی ابروهای بالا کشیده شده، توجه تماشاگر به طرز غیرقابل اجتنابی به چشمهای مجسمه جلب میکنند. حالت انجذاب و باطنی شدید و مسحورکننده صورت این مجسمه به طرز خارقالعادهای دنیای درونی شاعر نابینا را به تصویر کشده است.
مجسمهای از هومر، شاعر مشهور یونانی
البته جلوه نابینایی در هنر همیشه این گونه بروز نکرده است مثلاً در سفالینهای در شهر تارسوس تصویر یک مرد گرسنه روی یک فنجان نوکدار ترسیمشده که آکنده از فضایی نافذ از بلاهت فساد و نیرنگ پست و خفیف است. چشمان این مرد شدیداً نامتقارن است. بطوریکه یکی کاملاً گرد و دیگری شکاف مانند و نیمهباز است. این نوع تصویرگری ممکن است مهم از یک نوع نقاب مضحک بوده باشد که این نقاب به نوبه خود احتمالاً برای نشان دادن و تقلید تراخم، استفاده میشده است. این بیماری عفونی احتمالاً در دنیای باستان بسیار شایع بوده است. از دست دادن ناگهانی بینایی نیز به کرات در ادبیات یونانی، تکرار شده است که احتمالاً به خاطر محبوبیتی بوده که افسانه کور شدن تامیریس داشته است.
****این نوشته پیش از این در مجله پرتو بصیر با ترجمه دکتر فرساد نوری زاده منتشر شده است.
